تبليغاتX
خورشید خانم

خورشید خانم

دلتنگی

 

 

الهی نسوزی
توگفتی بسوزم
گذاشتی که هرشب
بره چشم بدوزم
من ازگریه هرشب
یه دریا می سازم
همه زندگیمو
به چشمات میبازم
صدای دلم رو
تونشنیده رفتی
خراب توگشتم
کلامی نگفتی
تورامی سپارم
به دست خدایم
فقط اوشنیده
همیشه صدایم
یه شب عاشقانه
برات گریه کردم
توهرگزندیدی
به لب آه سردم
توبا بی وفایی
به خاکم نشوندی
من ساده دل رو
به غربت کشوندی
نمی بخشمت من
ببین روزگارم
ببین از جدائی
چه برسینه دارم
تورامی سپارم
به دست خدایم
فقط او شنیده
همیشه صدایم
------------------------------------------
این روزها ای گلکم
خیلی بهونه گیر شدی
نکنه میخوای بگی
ازمن دیگه توسیرشدی
توخودت خوب میدونی
که من چقدردوست دارم
اگه تنهام بذاری
به خدا کم میارم
تومثل نورامیدی
توی زندگی من
که اگه بری میمیره
بعد تواین روح وتن
مگه توقول ندادی
همیشه بامن بمونی
پس چرامن روزمین و
تو روی آسمونی
گلکم داروندارمن تویی
توخودت اینوکه بهتر میدونی
اما ازوقتی که اینوفهمیدی
پرکشیده ازنگات مهربونی
-----------------------------------
تواین عشق ورفاقت
نداشتی توصداقت
همون عهدی که بستی
خودت اونوشکستی
عجب حوصله داری
که بازم گله داری
ولی ای گل نازم
همینه همه رازم
فدای توشدم من
نگفتم که فداشو
فقط گفتم عزیزم
تویاردل ما شو
توهم رفتی زپیشم
زدی تیشه به ریشه ام
که با چشم پرآبم
حالا خونه خرابم
میشینم سرراهت
به امید نگاهت
میگم نامهربونم
شدی ورد زبونم
به پای همه حرفهات
نشستم        ننشستی
ازاون زخم زبونات
شکستم       نشکستی

 

+ نوشته شده در  Mon 3 Apr 2006ساعت 9 AM  توسط ساحل  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Feb 2006ساعت 11 AM  توسط ساحل  | 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Feb 2006ساعت 10 AM  توسط ساحل  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Feb 2006ساعت 10 AM  توسط ساحل  | 

 

 
برج
 
زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ كبود
 
توي يه صحراي دور يه برج پير و كهنه بود
 
يه روزي  زير هجوم  وحشي بارون و باد
 
از افق  كبوتري تا برج كهنه پر گشود
 
برج تنها سرپناه خستگي  شد
 
مهربونيش مرهم شكستگي  شد
 
اما اين حادثه برج و كبوتر
 
قصه فاجعه دلبستگي  شد
 
اول فصه مونو تو مي دوني تو مي دونستي
 
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
 
باد و بارون كه تموم  شد اون پرنده پر كشيد
 
التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد
 
عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود
 
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد
 
اي پرنده من اي مسافر من
 
من همون پوسيده تنها نشينم
 
هجرت تو هر چي بود  معراج تو بود
 
اما من اسير مرداب زمينم
 
راز پروازو فقط تو مي دوني تو مي دونستي
 
من نمي تونم  برم تو مي توني تو مي تونستي
 
آخر قصه مونو تو مي دوني تو مي دونستي
 
من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي
 

+ نوشته شده در  Mon 20 Feb 2006ساعت 9 AM  توسط ساحل  | 

 

من مستم و مدهوشم       شبگرد قدح نوشم
 
از طایفه بی خبرانم      دیوانه با نام و نشانم
 
من قصه نمی دانم      افسانه نمی خوانم
 
دردی کش میخانه عشقم       سر حلقه صاحب نظرانم
 
مرا می  ز جام وفا باید ای می فروشان
 
مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان
 
من از آنچه کند نام عاشق نترسم
 
از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم
 
بیا ای عشق افسونگر      فراموشم نکن دیگر
 
تویی روان من    شور جان من    امید من
 
در جهان من به زندگانی      تویی که جاودانی
 
مرا می  ز جام وفا باید ای می فروشان
 
مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان
 
من از آنچه کند نام عاشق نترسم
 
از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم
+ نوشته شده در  Mon 20 Feb 2006ساعت 8 AM  توسط ساحل  | 

 

 

 

نگفته بودم از دلم كه آب مي شود
هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود
به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار
تمام هستيم حباب مي شود
به دل نويد عشق تازه مي دهم
عشقهاي تازه هم سراب مي شود
من و شب و فرار و مستي و غرور
شبم به احترام تو شراب مي شود
دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب
سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود
دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد
و برف چه ساده آب مي شود
بس است سفر حديث تازه اي بگو
به قاصدك بگو دلم كباب مي شود

 

+ نوشته شده در  Wed 15 Feb 2006ساعت 10 AM  توسط ساحل  | 

 

 
 
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده

هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟

من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...

پس چرا آزردنم را دوست داری
حسرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
 
من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك
 
بيشتر مي‌سوزم و دندان به جگر مي‌فشرم
 
منشين با من - با من منشين
 
تو چه داني كه چه افسونگر و بي‌پا و سرم
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوبي - چه نيازي - چه غمي‌ست
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمي‌ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي‌خويشتنم

 
 
آنکه می گذشت روزی
به شیشه کوبید و گفت
نسیم می گذرد تماشا کن
ببین حدیث دیگران که رفته از نظر
جای پای لحظه های رفته را تماشا کن
....
من نگاه کردم به شیشه های زمانه
هر آنچه می گذشت می دیدم
مسیر بود و راه بود و انسانها
شب بود و روز بود و من بودم
.....
پشت قاب خاکی دیروز
عکس من بود با کسی که دیگر نیست
می نوشتم به خط پاییزی
اسم من هم زمان دیگر نیست
.
+ نوشته شده در  Mon 13 Feb 2006ساعت 11 AM  توسط ساحل  | 

 

 

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام
+ نوشته شده در  Sun 12 Feb 2006ساعت 12 PM  توسط ساحل  | 

 

 

مرا بیاد بیاور وقتی که رفته ام!

و رهسپار سرزمین سکوت شده ام

وقتی که نمی توانی دستم را در دستت بگیری

و من نمی توانم میان رفتن و ماندن دو دل باشم

به یاد بیاور مرا...

و اگر زمانی مرا از یاد بردی

و سپس به یاد آوردی

اندوهگین مباش!

+ نوشته شده در  Sun 12 Feb 2006ساعت 11 AM  توسط ساحل  |